بشنو ز میر قافله ات با خبر کنم                        گوید که بیا که خاک سیاه تو زر کنم

ای که هوای نفس شده پای بند تو                      دستت بگیرم و زهوایت بدر کنم

ای دور مانده از نظر پاک عاشقان                    از یک نظر توانمت اهل نظر کنم

ای گلخنی بیا که با گلشن در ارمت                    باخودترا به کعبه دل همسفر کنم

ای ناچشیده لذت شرب مدام ما                          گامی بزن که کام تو شهد و شکر کنم

گر بگردی به اهل نظر گوئیش همی                  خواهم که خاک پای تو کحل بصر کنم

بالله اگر که من ز شراب طهور دوست               یا از ثنای باده گساران حذر کنم

دارم امید بندگی پیر می فروش                         شب را بذکر ساقی فرّح سحر کنم

باشد بسی سخن که روانیست گفتنش                  به آنکه روی حرف بسوی دگر کنم

ترسم که راز دل اگر از دل بدر شود                 خود را بنزد مردم نادان سمر کنم

محض حق است آنچه حکایت شد از م حسن         حاشا که من به وادی تسخر گذر کنم

 

دیوان حضرت علامه حسن زاده آملی – غزل شرب مدام

 


این حقیقت وجود دارد که هر که خودش را تحویل جان خدا دهد آنهم در مسیر درست خدا خودش را به او میدهد و در تمام شئون راهنمایی میکند و از انحراف بیرون میکند حتی اگر نفس خواهش داشته باشد ان را در مسیر درست هدایت میکند و نمی گذارد منحرف شود که حتی کسی که از اصل دور ماند با یک اشاره جان خدا آن را حتی اهل نظر میکند که جان خدا انسان را همسفر خود میکند همانطور که حضرت ختمی را به دیدار جمال خود دعوت کرد حال نه به آن اندازه اما از فیض خودش محروم نمی سازد و کسی که شهد شیرین و لذت این دیدار با معشوق را نچشیده نمی تواند آن حال و هوا را درک کند و کافیست در آن وادی وارد شود که آنوقت متوجه حقیقت می شود و کار دیگران را که تا حال اشتباه میدانست برایش قابل درک میشودما امید را به خدا داریم و آن هم مدیون ذکر شبانه خود هستیم و هیچ چیز نمی تواند ما را از ان جدایی دهد جز خود جان خدا که الحمدلله روز به روز اشتیاق به بندگی درگاهش بیشتر میشود و تا حد فنای ذات پیش خواهیم رفت این دل حرفها برای گفتن دارد حقیقت ها باید بروز کند بی جهت نمیشود دلی را با دلی اشنا کنند بعد رهایش کنند بعد دورشان کنند انشاالله روزی حقایق خودش بازگو شود که باز گو شدن بعضی مسائل از دل تاثیر یا تعبیرش را از بین میبرد مجبور به تحمل حرفهاییم تا انشاالله به وقتش جان خدا بازگوکند ولو که تا حال شده همه اینهایی که گفته شد حقیقت محض است بدون ذره ای دروغ و جز صدق چیز دیگری نیست اصلا بنای زندگی بر صداقت بوده و است اما شاید دیگران ما را در تمسخر خودشان غرق کنند. مطرح شدن این حرف دل آن هم به زبان شعر آن هم از مردی که تمام وجودش خداست برای این حقیر بسی جای شکر است تا حال که اینطور بود وقتی زبان گویای حرفها نبود این اشعار زبان را بازگو کرده انشاالله که برکت دارد. اگر روزی به واقع خودشان در این وادی میافتادند اینطوری که با احتیاط ما عمل کردیم میکردن میبینم در جامعه چیزک دلبستگی هست چه کارها که نمی کنند ادعا نیست لطف خداست کسی که شاید از خصوصیات با خبر می شود حال در تمثل و هرچه میشود از این گذشت بعد حال اصلا فرضا اشتباه شده نفس ما را گول زد که اینطور نیست ولو باشد آخرش چه باید اصل را از ریشه قطع کرد جالب این است خواسته خودمان بود که اگر انحراف است چیزی صورت نگیرد اما باز روز به روز بیشتر و بیشتر شد پس باید بگوییم خداوند دوست دارد بنده گناه کند بعد از آنطرف برایش خلوتها پیش می آورد مناجات پیش می آورد اسرار پیش می اورد خواسته ها پاسخ میدهد مگر خدای نکرده خدا با ما شوخی دارد نه بزرگواران نه عزیزان حرف بیشتر از اینهاست ادعا نیست که خطایی نبود بله بود اما صعود بیشتر از نزول بود خیلی بیشتر بود برای جراحی قلب آن را با چاقو میشکافند بعد ترمیم میکنند پس باید گفت اقای دکتر بدون چاقو زدن جراحی کن قلب را خوب کن آیا از نظر عقلی امکان دارد چون نفس در میان است شاید در بعضی شئون ضعیف شود اما خود را برای اصل آماده میکند که آماده کرده و به حقیقتش هم رسیده اینها باید بازگو شود باید تفهیم شود سرسری نیست حالا یکی یکی را دیده قبول کرده همین بعدشم بدون عقل کار به اینجا کشیده نمیشود ساده از کنار آن گذشت ولله نمیشود . نمیدانم چه شده اما میدانم خیر است همه چیز حل میشود فقط خواهش است تنهایی حاصل نشود آنها به مرور درست میشود آن هم وظیفه ما هم با رفتار درست کنیم چون الان ذهنیت بد است هرچه گفته شود همان است باید یکباره آن ذهنیت متلاشی شود تا حقیقت یواش یواش به دل بشیند که مینشیند . دل را به خدا بسپار هر آنچه او فرمود ما مطیع هستیم ولو تا حال بوده که قطعا عنایت به ما دارند انتظار سخت است نیست ...  

الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا...

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن ...

 

مأمن عشاق

ای حریم تو مأمن عشاق                    ای همه بنده تو و مفتاق

از همه دور رو با همه نزدیک           بس نهانی و شهره آفاق

بحقیقت همه تو را خواهند                  گر خطایی شده در مصداق

لال در وصف روی نیکویت              صد چو سبحان و مفلق مسلاق

جمله ماسوا ز تو مشتق                     تو بجمله ماسوا مشتاق

عشق یعنی که دفتر هستی                  از سر نقطه تا بن اوراق

ایکه ناخوانده ای از این دفتر              باش تا یوم یکشف عن ساق

گاه بیضا شده است و گه قمراء           گاه حلفا شده است و گه وقواق

گاه آدم شده است و گه تدریس             گاه عیسی شده است و گه اسحاق

درد ما نام نامیش فاطمه است             وصل تو نام سامیش تریاق

درد ما را نمی کند درمان                  جز وصال تو ای بخوبی طاق

روی حاجت بسویت آوردم                 مستمندی عطای یک اشراق

سیرت آدمی بدار م حسن                   باش بر عهد یار و بر میثاق

 

دیوان حضرت علامه حسن زاده آملی – غزل مأمن عشاق


الهی خودمان را به تو سپردیم و می دانیم که به هیچ عنوان تنهایمان نمی گذاری چرا که تو به بنده از خودش مشتاق تری و خودت را برایش قرار می دهی پس به حق محمد و آلش ما را در مسیری که قرارا گرفته ایم یاری فرما تا انشاالله خودمان را برای ابد آن هم برای رضای تو آماده کنیم و به آنچه میخواهیم و صلاح است برسیم که دل به دلدار داده ایم و هر چه پیش آمد بادا باد. این را هم می دانیم اگر مشکلی هم حاصل شود آن هم فقط برای قوی شدن است نه چیز دیگر چرا خواسته ما این است در مسیر درست قدم برداریم و به ملکوت نظام عالم برسیم پس سختی در این راه یعنی تعالی یعنی نزدیک شدن به ملکوت یا حتی فهمیدن اسرار نظام عالم که هیچ کس اسراری از نظام عالم نفهمید تنها از راه تحمل سختی که در سختی آن هم به امر جان خدا خبرهاست که حضرت علامه می فرماید الهی به هر که هرچه میخواهد بده به حسن درد بده اما دردی که همه ی آن خوشی است شاید در ظاهر سختی باشد اما در باطن وقتی پرده ها کنار رود می شود خوشی میشود سعادت که برای ما هم اینطور است حرف بسیار است ...

 د    ل   ت   ن   گ   ...

 

بگذار تا بنالم از درد بی دوایم                       بیگانه ای چه دانی من دانم و خدایم

از دست دیده و دل کارم شده است مشکل         آن میکشد به صحرا آن سوی انزوایم

باطفل ابجدی از سر القدر چه گویی                بربی بصر چه خوانی اسرار اولیایم

یارب بذات پاکت شب را نگیر از من              من باشم و سحرها این ذکر خدا خدایم

آنچه که دوست خواهد اندرنظام نیکوست          گیرم که مستجاب است ای دوستان دعایم

 

 

ای سرور و سالار من بنده فرمان تو                ای دلبر و دلدار من بنده فرمان تو

گفتی که از خمخانه عشاق می باید همی             شویی دل و دست و دهن من بنده فرمان تو

گفتی که باید دائم اندر حضرت دادار بود            اعراض کرد از اهرمن من بنده فرمان تو

گفتی که اندر خاروخس باید بیابی آنچه را           یابی ز سرو یاسمن من بنده فرمان تو

گفتی سحرها بایدت از ذکر یا رب یاربت            زنده بداری جان و تن من بنده فرمان تو

گفتی که قرآن سفره پر نعمت یزدان بود              نی گفته های بر همن من بنده فرمان تو

گفتی که با خلق خدا بیگانه است یا آشنا               میباش عبد موتمن من بنده فرمان تو

گفتی بلی گود و نعم کاین شرط راه سالک است     دوری گزین از لاولن من بنده فرمان تو

گفتی که درس عشق را اندر دل دفتر مجو           میجو ز جان خویشتن من بنده فرمان تو

 

گفتی که با صدق و صفا از جان و دل گوئی خدا         

                                                          یابی مرادت ای م حسن من بنده فرمان تو

 

 

دیوان حضرت علامه حسن زاده – عزل درس عشق


  سخن دارم ز استادم نخواهد رفت از یادم        که گفتا حل شود مشکل ولی اهسته اهسته

  بلطف پیر میخانه م حسن بگرفت پیمانه           بامیدش شده نائل ولی آهسته آهسته

الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا ...

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن ...

 

من که دل از مهر دنیا کنده ام دیگرچه خواهم

من که دل از مهر دین اکنده ام دیگر چه خواهم

بنده ام آنرا که خورشید از رخ او شرمسار است

از فروغ روی او تابنده ام دیگر چه خواهم

تنگدل مرغم ولی در سدره دارم آشیانه

چنیه از طوبی همی چنینده ام دیگر چه خواهم

یکشب این بیقدر یاهویی کشید از عشق و گفتا

تا شب قدر است من ارزنده ام دیگر چه خواهم

دولت قرب نوافل شد نصیب منگدایی

کانچنین شنونده و بیننده ام دیگر چه خواهم

گر حسن بُد مُرده ای اینک ز لطف دوست گوید

من که از آب حیاتش زنده ام دیگر چه خواهم

 

من چرا بیخبرم از خویشتنم                       من کیستم تا که بگویم که منم

من بدینجا ز چه رو آمده ام                      کیست تا کو بنماید وطنم

آخرالامر کجا خواهم شد                           چیست مرگ من و قبر و کفنم

مرغ باغ ملکوتم آری                              تو مپندار که زاغ و زغنم

اندرین غمکده غربت شد                          از کفم معنی حب الوطنم

مطرب عشق سراید هردم                         کو دلی تا که نوایی بزنم

کو یکی شیفته شوریده                             تا در او سوز و گدازی فکنم

کو یکی طالب قربی که کنم                       همنشینش به اویس قرنم

کو یکی صاحب سری که کنم                    آگهش از همه سرو علنم

کو یکی عاشق صادق که شود                   همدم سوز و گداز م حسنم

 

 

الهی آنکه عشق نیست ارزش نیست که در هر اموری عشق وجود داشته باشد جدایی از آن امکان ندارد حال این عشق به مادیات باشد به شخص باشد و یا به خدا باشد خاصیت عشق سوزانندگی است و سوز آن تا نکشد ول کن نمی باشد حال عشق به مادیات انسان را به بی راهه میکشد که حب دنیا را در فرد زیاد می کند اما دو عشق دیگر هر کدام به نحوی انسان را تا ظرفیت هرکس بالا می آورد که آخرش به قرب الهی ختم می شود تا در ذات مقدس اله غرق شویم و برای ابد زندگی کنیم حال پیدا کردن هر عشق سختی هایی دارد اما حال که به دست آمد حتی با سختی های فراوان جدایی از آن امکان پذیر نیست و به نظر حقیر خاصیت عشق این است اگر در مسیر درست نباشد قطعا ناخودآگاه در بین راه انحراف حاصل می شود و بهم می خورد اما اینکه روز به روز آتش آن شعله ور تر شد و به نهایت رسید صدق بودن آن را تایید می کند و دیگر نمی شود هرکس از راه رسید و ظواهر را دید قصد بر هم زدن را پیدا کند نمی شود راه ندارد حال که چنین عشق حاصل شد و صدق آن حتی اثبات شد جدایی از آن در هر شرایطی نباید صورت گیرد چون جان را می سوزاند این نکته ظریف هم وجود دارد عشق الهی است دلم را با دل تو آشنا کرد/ نه من کردم نه تو کردی خدا کرد و آنکه از عالم ملکوت می آید هیچ چیز نمی تواند آنها را جدا کند هر چند دل دارد از جا در می آید چه کنیم باید تحمل شود تا صداقت در عمل نشان داده شود و حقیقت بروز کند انشاالله همگان به آنچه لیاقت دارند برسند . دعا فراموش نشود...