من که دل از مهر دنیا کنده ام دیگرچه خواهم

من که دل از مهر دین اکنده ام دیگر چه خواهم

بنده ام آنرا که خورشید از رخ او شرمسار است

از فروغ روی او تابنده ام دیگر چه خواهم

تنگدل مرغم ولی در سدره دارم آشیانه

چنیه از طوبی همی چنینده ام دیگر چه خواهم

یکشب این بیقدر یاهویی کشید از عشق و گفتا

تا شب قدر است من ارزنده ام دیگر چه خواهم

دولت قرب نوافل شد نصیب منگدایی

کانچنین شنونده و بیننده ام دیگر چه خواهم

گر حسن بُد مُرده ای اینک ز لطف دوست گوید

من که از آب حیاتش زنده ام دیگر چه خواهم