بگذار تا بنالم از درد بی دوایم بیگانه ای چه دانی من دانم و خدایم
از دست دیده و دل کارم شده است مشکل آن میکشد به صحرا آن سوی انزوایم
باطفل ابجدی از سر القدر چه گویی بربی بصر چه خوانی اسرار اولیایم
یارب بذات پاکت شب را نگیر از من من باشم و سحرها این ذکر خدا خدایم
آنچه که دوست خواهد اندرنظام نیکوست گیرم که مستجاب است ای دوستان دعایم
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 23:0 توسط
|